تبليغاتX
تقلاهای یک سوسک دمپایی خورده

تقلاهای یک سوسک دمپایی خورده

اين روزها دوباره خيلي نزديک، احساسش مي کنم....

صداي تق تق!

اين روزها دوباره حس پياده روهاييه که صرف گز کردن پشت هم طي مي شن و نمي فهمي چه جوري اين همه راه رو....

اين روزها، دوباره بيخ خر چسبيده اين لعنتي....

اين روزها بايد از پشت کرکره هاي پنجره، زندگي رو راه راه نگاه کنم و فکر کنم زندگي راه راه چه حسي داره!

اين روزها باز پر حرفهاييه که معمولا يه جايي اوايل يا اواسط حنجره يا گلو يا ناي يا نمي دونم کجا گير مي کنه!

اين روزها شايد بهترين لحظاتش وقتيه که به اجراي فوق العاده گروه Opocalyptia از آهنگ “Nothing Else Matters” گوش مي دم!

اين روزها...

اين روزها من، چندگانه تر از هميشه ام!

 

+ نوشته شده در بیست و پنجم مهر 1388 توسط edge of chaos |


گفت: بخوان!

گفت: خواندن نمي دانم!

پ.ن1: شاعر عليه رحمه مي فرمايد: مي خوام از اتوبوسهاي شمس العماره بنويسم وليکن قلم و دوات نيست!

اين هم شده حکايت ما! البته خب خوشبختانه الان قلم و دوات ديجيتالي هست ولي دنبال مشکلات اتوبوسراني شهري و به ويژه مناطق مرکزي شهر مثل شمس العماره رفتن، خودش يه داستانيه!

پ.ن2: به هر حال طولاني شد باز نبودن و ننوشتن و اين حداقل براي خودم خوب نيست ولي گاهي انقدر شلوغ و طوفاني مي شه اوضاع که انگار نمي شه تکون خورد! به خصوص اين ده روز آخري ديگه واقعا شاهکار بود و الان تقريبا جنازه ام داره اين اراجيف رو مي ريزه بيرون!

پ.ن 3: اين ميون البته فرصتي دست داد براي مسافرت.... جاتون خالي... مي نويسم راجع بهش اگه شد

+ نوشته شده در سیزدهم مهر 1388 توسط edge of chaos |


شبي که در ده "دوست محمد"  بر آن صفه ي گلي که از هر سو احاطه در شب و بيايان بود، نشستيم و بهرام نارويي ربابش را برداشت و با زباني که از آن هيچ درنمي يافتم نغمه هايي سرداد که جن زده و گنگ و تبدار غرقه ام کرد در رخوت شبانه ي ستارگان حس کردم مرده ام؛ و اين صداي جادويي نه از آن خنياگري بلوچ که صداي نکير و منکر است که مهربان و تبدار، نامه ي اعمال مرا مي خوانند. يکي به نغمه و يکي به کلام. مي ديدم که هيچ پرخاشي در ميانه نيست؛ نه حتي هيچ سرزنشي. مي ديدم گناهان مرا مي شمرند اما نه از سر شماتت. همه اش به دلسوزي که پايش اگر لغزيد، لغزيد اما نه از سر پستي که خطايي اگر رفت، رفت اما نه از سر اختيار.

چه سبکبار شده بودم آن شب. مي گفتم: پس اين است مرگ؟ اين حلاوت در کمين؟

آه که چه تصوري از اين شب داشتم و عاقبت چه از کار درآمد! برنارد حق داشت که در آن نامه ي تلخ و سراسر سرزنشش متهمم کند به خودويرانگري. طفلک چه سگدويي زده بود موقعيتي فراهم کند که از اين زندگي سگي رهايي پيدا کنم، چه مي دانست ناگهان و در لحظه اي که نبايد، لگد مي زنم به بخت خويش. کاش ببخشدم. من چگونه مي توانم به او بگويم که دست خودم نيست. که اين لگدها را کس ديگري است به من مي زند. که اين هم نيست، اين لگدها را من دارم به کس ديگري مي زنم. من چگونه به برنارد بگويم که مرد بياباني هميشه با سايه اش زندگي مي کند. که هر جا مي رود سايه اش را سمت راستش دارد، يا چپش. که هر جا مي رود يا به دنبال سايه اش مي رود يا سايه اش را به دنبال مي کشاند که تنها يک لحظه، فقط يک لحظه، بي سايه مي شود: عدل ظهر! وقتي تيغ آفتاب درست به فرق سر مي کوبد.

................

تو حق داري برنارد که خودويرانگر بناميم، اما من حق ندارم به کسي بگويم که اگر دائم با خودم مي جنگم، که اگر هماره بر خلاف مصلحت خويش عمل مي کنم، از آن روست که من خودم نيستم. که اين لگدها که دائم به بخت خويش مي زنم لگدهايي است که دارم به سايه ام مي زنم. سايه اي که مرا بيرون کرده و سالهاست غاصبانه به جاي من نشسته است.

پ.ن: يکي از لذتبخش ترين کتابهايي که در چندوقت اخير خوندم "همنوايي ارکستر شبانه چوبها" نوشته رضا قاسمي بوده که البته مديون پيشنهاد دوست بزرگوار  م. ملک عزیز بود که واقعا دستش درد نکنه! لحن متفاوت کتاب و شيوه روايي خاصش رو دوست داشتم. گرچه مي شه گفت فصل هاي درخشان کتاب زياده انتخاب اين بخش که شايد به لحاظ لحن نوشتاري اندکي متفاوت از کليت کتاب هم هست، عطش سيري ناپذيري از خوندن رو براي من ايجاد مي کنه که شايد متاثر از يک نوع همذات پنداري باشه!

+ نوشته شده در هفدهم شهریور 1388 توسط edge of chaos |


خسته...

کادر بسته از پاها که روي يه سطح ناهموار خاکي قدم مي زنند!

تصوير به سرعت عقب مي ره! پاها عقب عقب برمي گرده توي حلقه! درجا قدم زدن تو حلقه ...

صداي واضح نفس نفس زدن! توقف ثانيه ها!

تصوير Fade!

پ.ن:   گو اينکه ماه رمضون يه حال و هواي خاصي داره هر سال و امسال نيز براي خودش و اينکه آيه نازل نشده که حتما با ربناي شجريان افطار کنيد مي تونيد مثلا با آهنگ “Everytime I die” هم تو اين ايام زندگي کنيد!

پ.ن: بعد اينکه اين پست قبلي مثل اينکه خيلي ابهام آور بود، باعث سوتفاهم دوستان عزيز وب نويس ما شد که ما داريم در اينجا رو تخته مي کنيم! بايد بگم متاسفانه ما همچنان سنگر رو حفظ کرده و به نوشتن چرنديات ذهني خودمان در اين مکان ادامه خواهيم داد!

و ممنون از همتون براي لطفي که هميشه به اين سوسک دمپايي خورده داشتين!

+ نوشته شده در دهم شهریور 1388 توسط edge of chaos |


بالاخره تموم شد!

اما جالبش اينه که نمي تونم بگم خوشحالم واقعا....!

بچه ها هم ترکوندند و ما رو شرمنده کردند!

پ.ن1: .... ولي مي دونم يه موقعي دلم تنگ مي شه واسه اين روزا... خيلي!!!

پ.ن2: اين هفته هم که کلا شده هفته خداحافظي!!!

            حال ما رو اندکي کيپ نموده است از اين بابت!!!

 

+ نوشته شده در دوم شهریور 1388 توسط edge of chaos |


هنوز انگار کارد به استخوانم نرسيده! شايد چند ميليمتري فاصله داشته باشه....

معنيش اينه هنوز زمان دارم.......

هر وقت رسيد همان وقت تصميم مي گيرم چي کار کنم!

پ.ن: نمي دونم چه مرضيه گير داده بودم يه چيزي افاضه کنم حتماً!

 

+ نوشته شده در بیست و ششم مرداد 1388 توسط edge of chaos |


پشت شيشه کثيف و کبره بسته که نم بارون روش نشسته بود وايستاده بود و به مخلوط فضاي گرفته بيرون، بارون روي آسفالت و رفلکس تصويرش تو شيشه و بيشتر به نوستالژي سال هاي قديم نگاه مي کرد!

يه بعدازظهر گرفته يه جمعه پاييزي دهه شصت! خستگي فضاي خونه تو پخش فيلم خانوادگي بعدازظهر کانال يک و ناراحتي تکليف هاي مدرسه از سردرگمي! چهره روحاني معلم مهربون و تعليم و تربيت ناظم ها و مديرها و معلم هاي تربيتي!

چقدر حيف که اون روزها خوب دل به اين تعليم و تربيت نداده بود و بعدا بي خيال اون حرفا راهش رو ادامه داده بود تا الان دوباره اونم تو اين مکان مقدس که جايي براي فکر کردنش فراهم اورده به همون نتايج برسه! نتايجي که دم مسيحايي همين آقايي که در دو يا سه نوبت صبح و ظهر و شب باهاش مهربانانه صحبت مي کنه و دست نوازش به سرش مي کشه، براش به ارمغان اورد و فضاي تاريک و بسته ولي شاد و معنوي اين تو باعث شد اين نتايج در اعماق جانش بنشينه!

بارون که قطع بشه و آفتاب بزنه، حتما پشت اين نگاه هاي راه راه زندگي جديدي براش آغاز مي شه که...........

+ نوشته شده در چهاردهم مرداد 1388 توسط edge of chaos |


چيه زل زدي......... با شماتت نگاه مي کني انگار چي شده....

فقط يه کم خواستم اين دايره تکرار بشکنه........يه کم يه جور ديگه!

 ........... يه جور جديد شايد........همين!

پ.ن: اين روزها گيج و گنگ و مبهمم!

....... بين خودم و سايه ام مثل توپ پينگ پنگ نوسان مي کنم!  

 

+ نوشته شده در یکم مرداد 1388 توسط edge of chaos |


کاش "درباره الي..."  3 -4 سال پيش ساخته مي شد.........!!!

پ.ن: دوست داشتنيست اين اصغر فرهادي و دستش درد نکنه بابت اينکه باعث شد بعد مدتها يه فيلم درست و حسابي تو اين سينماي رو به موت خودمون ببينيم!

+ نوشته شده در چهاردهم تیر 1388 توسط edge of chaos |


امروز واضح تر از هر وقت ديگه اي، صداي ضجه هاي روحم رو مي شنوم !

+ نوشته شده در نهم تیر 1388 توسط edge of chaos |


ديوارهاي شهر من امروز پر از ترکيبات نافرم رنگ هاي سياه و قرمزه...

از حمله بي رحمانه باتوم و پالسهاي راديويي......

از سکوت و اعتراض، خشم و ترس..........

از ملغمه اي از ترکيبات نافرم...........

از همه داشته ها و نداشته ها....

از کلمه مردم که ناجوانمردانه شهيد شد!

به احترامت ايستاده و کلاه از سر برمي دارم!

+ نوشته شده در سی و یکم خرداد 1388 توسط edge of chaos |


................ ليک محال است که من خر شوم؟!!!

+ نوشته شده در بیست و نهم خرداد 1388 توسط edge of chaos |


ديروز که موسيقي نداشت....

فقط صداي متراکم شدن لحظه هاي زندگي بود که بيخ خر چسبيد و تا مغز استخوون رو فشار داد... انقدر که هر لحظه مي ترسيدم تاب تحمل از دست بده و منفجر بشه!!!

موسيقي منتخب اين روزها: Goodnight Moon (Shivaree)

p.s:Just press play again & again

+ نوشته شده در هفدهم خرداد 1388 توسط edge of chaos |


نقل است: ديکته ننوشته غلط نداره..............

اما معلوم نيست ديکته هزار بار نوشته شده چرا  باز هم همون غلطها رو داره.........

+ نوشته شده در چهاردهم خرداد 1388 توسط edge of chaos |


 

خسته ام از تمام سال های من بودن!

+ نوشته شده در بیستم اردیبهشت 1388 توسط edge of chaos |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

مهر 1388

شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385



پیوندها

خش خش بی خا و شین
همایون
ثانیه هایم...تا خدا
anishm
آ.پوریا
قرقر های یک نیمچه عکاس
شال و کلاه
عسل و داداش مسعود
OutLandish
پینوکیو
دل نوشته ها
روزهای زندگی
نیمکت
ممنوعه
تاسیان
خلوت شبانه
پورپدر
فریاد
ققنوس
بید مجنون
دروغ های مقدس
خواندنی ها و دیدنی های میم.ملک
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin